خسته از سرگردانی میان مرگ و زندگی
یک ورق سفید بر می دارم
و
بی رنگی یکنواخت روزها را
در کسالت بی رنگ آن
سیاه می کنم
بوی خوش یک فنجان قهوه ی گرم در غروبی سرد و ابری. تمام تصویر من از زمستانی دلچسب این است...
دیگر حتی
برای سکوت هم حرفی ندارم
باید به دنبال واژه ی دیگری گشت
برای هم کلامی خودم
و آنچه نمی دانم چیست....
نه برایت حرفی دارم که بشنوی،
نه تو برای گفتن حرفی داری.
سکوت می کنیم
و امتداد روزهایمان
در خاطره ی سوء تفاهم ها گم می شود....
پنهان می کنم
غمی که
بر هر سطر شعرم نشسته و
در لا به لا ی کلمات باران خورده
لبخند میزند
از تنهایی ام کتاب می سازم و
از دیوار کتاب ها
قلعه ای محکم
تا نگذارم سکوت
زمزمه کند میان تنهایی لحظاتم...
نگران نباش،
چمدانت هم مثل دلت
پیدا می شود.
نترس؛
این دنیا کوچکتر از آن است
که در آن چیزی گم شود.
دلتنگی های بی پایان من و
بی خیالی همیشگی تو،
حکایت تکراری این روزها است.
امشب انگار باید باز هم
رونویسی کنم
این داستان کهنه را!
وعده ی باران می دهی
اما...
همچنان خالی و ساکت به پاییز نگاه می کنی
که برگ ها را به غارت می برد.
پس کی می باری
کمی ابر و یک کوچه ی بن بست،
من و پرنده های این کوچه ی خالی
مدت هاست انتظار می کشیم،
ماهی های سرخ کوچک
در حوض آبی مادربزرگ؛
خواب دریا می بینند و کابوس چنگال های گربه.
ماهی سرخ کوچکی ام،
در اقیانوس بزرگ زندگی،
خواب دریا می بینم و کابوس حوض!
آزادم،
مثل باد پاییز که از لای شاخه های لخت می گذرد
و عبور می کنم،
از همه چیز؛
کنار پنجره ها؛
میان درخت ها،
شلوغی کوچه ها...
و می گذرم از همه؛
حتی تو!