Sunday, 8 November 2009

24


خسته از سرگردانی میان مرگ و زندگی
یک ورق سفید بر می دارم
و
بی رنگی یکنواخت روزها را
در کسالت بی رنگ آن
سیاه می کنم

Saturday, 31 October 2009

23

دیگر حتی

برای سکوت هم حرفی ندارم

باید به دنبال واژه ی دیگری گشت

برای هم کلامی خودم

و آنچه نمی دانم چیست....

22


نه برایت حرفی دارم که بشنوی،

نه تو برای گفتن حرفی داری.

سکوت می کنیم

و امتداد روزهایمان

در خاطره ی سوء تفاهم ها گم می شود....




Sunday, 27 September 2009

21

پنهان می کنم

غمی که

بر هر سطر شعرم نشسته و

در لا به لا ی کلمات باران خورده

لبخند میزند

به دلتنگی های شاعری کوچک...

20

درخت تنها

رو به آسمان،

در انتظار باران....

Wednesday, 26 August 2009

19

سالهاست

فراموش کرده ام

طعم نوازش دست هایت را

و امشب

چه آزارم می دهد

جای خالی خاطرات فراموش شده!


18

شاهزاده ای کوچک،

میان ستارگان گم شده است،

گوسفندی تحت تعقیب!

Monday, 20 July 2009

17

دیگر این کوچه ها را دوست ندارم.

رد خون را

هزار بار هم که بشویی

از خاطره ها پاک نمی شود.


16

فریاد می زنیم،
اما در دل.
کسی چه می داند ،
این دل چند روز دیگر
در سینه خواهد تپد؟



Sunday, 19 July 2009

15


از تنهایی ام کتاب می سازم و

از دیوار کتاب ها

قلعه ای محکم

تا نگذارم سکوت

زمزمه کند میان تنهایی لحظاتم...


Wednesday, 31 December 2008

12

دست بر شانه ام گذاشت

و من

همراهش در سکوت گریستم.

کمی بعد،

ناودان

رسوایمان کرد...



11

آرام نگاهش می کنم

که لبخند زنان برایم دست تکان می دهد

سکوت خیس شب بارانی...



Sunday, 16 November 2008

10

نگران نباش،

چمدانت هم مثل دلت

پیدا می شود.

نترس؛

این دنیا کوچکتر از آن است

که در آن چیزی گم شود.

همه روزی دوباره به هم می رسیم...

هایکو _2‏

گرم از بغضی در گلویم

می سوزم خاموش

زیر آفتاب غروب پائیزی...

Saturday, 15 November 2008

9

دلتنگم،

مثل درنایی خسته از کوچ

در آرزوی جایی برای همیشه ماندن.

دیگر سفر نمی خواهم،

خانه ام کجاست؟

Friday, 14 November 2008

هایکو_1


زیر آفتاب پائیز،

با هم می رفتند

مورچه و سایه اش...



7

نمی فهمم،

هیچ نمی دانم چرا

تو نیستی و هنوز؛

جهان زیباست...

Sunday, 9 November 2008

6


دلتنگی های بی پایان من و

بی خیالی همیشگی تو،

حکایت تکراری این روزها است.

امشب انگار باید باز هم

رونویسی کنم

این داستان کهنه را!


Wednesday, 5 November 2008

5


وعده ی باران می دهی

اما...

همچنان خالی و ساکت به پاییز نگاه می کنی

که برگ ها را به غارت می برد.

پس کی می باری

آسمان دلتنگ؟

4

کمی ابر و یک کوچه ی بن بست،

من و پرنده های این کوچه ی خالی

مدت هاست انتظار می کشیم،

طعم باران را...

3


یک کهکشان ستاره و

یک آسمان امید؛

یادگار روزهای جوانی ام

توشه ی راهت باد؛

میانسالی پیش رویم.

Monday, 3 November 2008

2

ماهی های سرخ کوچک

در حوض آبی مادربزرگ؛

خواب دریا می بینند و کابوس چنگال های گربه.

ماهی سرخ کوچکی ام،

در اقیانوس بزرگ زندگی،

خواب دریا می بینم و کابوس حوض!

1


آزادم،

مثل باد پاییز که از لای شاخه های لخت می گذرد

و عبور می کنم،

از همه چیز؛

کنار پنجره ها؛

میان درخت ها،

شلوغی کوچه ها...

و می گذرم از همه؛

حتی تو!